با این واژگان کتاب "کهن دیارا" آغاز می شود و نویسنده اش ما را از زمستان ۵۷ در فرودگاه مهرآباد با خود به سفری بی بازگشت می برد. هواپیما برای آخرین بار از باند پرواز مهرآباد برمی خیزد و دقایقی بعد نقطه ای کور می شود در دل آسمانی که در زیر آن میلیونها ایرانی هلهله شادی سر داده اند برای آینده ای که نمی دانند چگونه ست اما میدانند فقط ۷۰ روز تا "اولین نوروز بی شاه" فاصله دارند. نویسنده ما را با خود به روزهای شهریور ۲۰ می برد و دوران تنگدستی دخترکی که باور نمی کند چند سال بعد "شهبانوی ایران" می شود. از لحظات خشم و شادی می نویسد و از روزگاران اوج که به هر جا سر می زند صدها نفر به دنبالش و از روزهای آوارگی که پاناما و مکزیک هم از ورودشان جلوگیری می کنند. از لحظات سنگینی می گوید که در مرز مکزیک به دلیل بی اعتباری پاسپورت های دولت شاهنشاهی مجبور می شود از کمیساریای آوارگان سازمان ملل تقاضای گذرنامه آوارگی کند تا آنکه به مصر باز می گردنند و آخرین شاه ایران-هم او که به کورش می گفت آسوده بخواب که ما بیداریم"- فرسنگها دور از وطن و در نیمروز داغ قاهره جان می سپاردو...
با اندیشه های سیاسی "شهبانو فرح پهلوی" مخالفم اما هرگز نمی توان نقش او را در ایجاد و شکل دهی به فعالیتهای فرهنگی-اجتماعی و عشقش به پاسداشت میراث فرهنگی ایران را فراموش کرد. اگر چه "کهن دیارا" برایم چندان نکته جدید تاریخی در بر نداشت اما از کلام صادقانه و بی پیرایه نویسنده اش لذت بردم.
