آیت الله سید حسن مدرس روزگاری گفته بود: " حالا که قرار است بمیریم، چرا به دست خودمان بمیریم!"
لحظات حساس و سرنوشت سازی را می گذرانیم. ایران ما بر سر یکی از پیچ های خطرناک تاریخی ایستاده است. حکایت این روزهای ما، حکایت اتوبوس کانون نویسندگان در راه ارمنستان است در آن ثانیه های نفس گیری که میان آسمان و زمین معلق بود. کوچک ترین حرکت اشتباه و تصمیم احساسی نتیجه ای جز سقوط همگانی و مرگ دسته جمعی ندارد.
اما ۸ سال پس از دوم خرداد باورمان نمی شود که از دل دولت اصلاحات، این بچه ناقص الخلقه به دنیا آمده است. این بخش از رمان "فریدون سه پسر داشت" را بخوانید و شباهت های آن را با روزگار امروزمان ببینید: "در بحبوحة حكومت نظامي و تير و دود و هياهو كه داشتيم شاه را از مملكت بيرون ميكرديم، انسي زاييد.اما خوشحالي خاندان ما ضايع شد و لبخند همه خشكيد. پسرش پيشاني نداشت، و تا چشم انسي بهش ميافتاد جيغ ميكشيد و غش ميكرد.بچه ناقصالخلقه بود. موهاي پرپشت سياهش با ابروهاش ميآميخت، درست شبيه بچة شمپانزه، كلهكوچولو و بدتركيب. و چشمهاي ريزش چرخ ميخورد اينطرف و آنطرف، با ابروهايي مسخره كه بالاي چشمهاش سيخ سيخ ايستاده بود. زبانش را هم بيرون ميآورد ولبهاش را ميليسيد."
یادمان باشد که: «تنها توفان كودكان ناهمگون ميزايد.».
از نیمروز ۱۷ اسفند ۵۷ تا غروب ۱۸ خرداد ۸۴ راه درازی ست. هفدهم اسفند آن سال صدها زن ایرانی برای مقابله با ایدئولوژی حاکم در اجباری کردن حجاب که خود را در شعار "یا روسری یا توسری" نمودار ساخته بود، به راهپیمایی تاریخی دست زدند. گرچه آن راهپیمایی زیر باران سنگ و فحش و در برابر کاخ نخست وزیری از هم پاشید، اما نقطه درخشانی نهاد بر پویش تاریخی زن ایرانی برای کسب آزادی. اما حرکت جمعی از زنان در ۱۸ خرداد ۸۴ برای گرفتن سهمشان از سکوهای "آزادی" یک بار دیگر ثابت کرد که می توان با پای فشردن بر مطالبات و پرداخت هزینه، طرف مقابل را هر چند که قدرتمند هم باشد، به عقب راند. این حرکت نشان داد که زنان ایرانی، ایدئولوژی حاکم برای حذف زنان را نه تنها از خانه هایشان، بلکه آن را از خیابان ها نیز بیرون کرده اند و این یعنی یک پیروزی بزرگ برای زن ایرانی!
شما چه نظری دارید؟؟

