به گمانم امروز در همان ساعاتی که جمعی از ایرانیان غربت نشین در گورستان پرلاشز پاریس گرد آمده بودند تا بیستمین سالروز خاموشی زنده یاد دکتر غلامحسین ساعدی را گرامی بدارند، هزاران فرسنگ دورتر اینجا در قلب تهران منوچهر آتشی هم رفت. حدیث تنهایی و بی کسی اهل فرهنگ، روایتی تکراری شده است، چه نامت غلامحسین ساعدی باشد و در تنهایی و سیاهی سالهای دهه شصت زیر سقف آن خانه سرد و نمور حومه پاریس در غربت و بی کسی آنقدر خون، استفراغ کنی تا جان بدهی و در خاک غربت آرام بگیری و چه نامت منوچهر آتشی باشد و بی همراه و آشنا در میانه این شهر شلوغ بی هویت قلبت بایستد. منوچهر آتشی پیشتر از اینکه "چهره ماندگار" شود، یا شاعری چیره دست باشد، "معلم" بود. پس چرا نشسته ایم... به احترام آقای معلم "برپا!"
شاید در روزگاری که رییس جمهور ایران سخن از "محو اسراییل" می کند، نوشتن از نخست وزیر فقید اسراییل- اسحاق رابین- عجیب به نظر برسد. ده سال پیش از این، در چنین روزهایی، ظاهرا یک جوان یهودی افراطی با شلیک گلوله و در مقابل چشمان حیرت زده هزاران طرفدار صلح، "آقای نخست وزیر" را به خاک افکند. "رابین" را باید سیاستمداری هوشمند دانست که تسلیم گذشته خود نشد و در اوهام جنگ باقی نماند. با وجودیکه تا عالی ترین سطح فرماندهی ارتش پیش رفت، در پیچ خطرناک نبرد با فلسطینیان، صلح را برگزید چرا که آن را برای "امنیت ملی" اسراییل لازم تشخیص داد. بسیاری از اسراییلی ها، انضمام بیت المقدس شرقی را به خاک اسراییل در طی جنگ ۶ روزه سال ۱۹۶۷ محصول فرماندهی او می دانند. با این وجود، در یک انتخاب استراتژیک حاضر بود در ازای صلح، به نحوی آبرومندانه از بیت المقدس شرقی نیز چشم پوشی کند. رابین نماد سیاستمدار آگاه و بینایی بود که سابقه نظامیش باعث نمی شد به جای زمان حال در "کربلای جبهه ها" زندگی کند! او "مرد امروز" بود.
در سوی مقابل، یاسر عرفات نیز چنین کرد. از "ابو عمار" بیشتر خواهم نوشت...
اگر اذان جاوید موذن زاده اردبیلی، "ربنا"ی استاد محمد رضا شجریان و دعای سحر سید جواد ذبیحی بخشی از خاطره جمعی ما ایرانیان و نماد اسلام ایرانی باشد، باید "الحمد لله علی ما هدینا" و نماز عید فطر با صدای "حاج مرتضایی" را هم به این فهرست افزود! (حاج مرتضایی همان وزیر شعار مشهور است!)مانند هزاران ایرانی، صبح عید فطر به عشق شنیدن ندای "ولله الحمد" و "اسئلک بحق هذا الیوم الذی جعلته للمسلمین عیدا.." برمی خیزم.
می گویند لودرهایشان به کار افتاده اند تا بقایای استخوان هایتان را از زیر خروارها خاک بیرون بیاورند. تجارت تازه ای در کار است؟ نه! می هراسند! می دانند حافظه تاریخیمان ضعیف است. می خواهند قبرتان را، تنها باقی مانده نامتان را محو کنند. می خواهند جوان ایرانی نداند گلسرخی که بوده، کرامت دانشیان چه کرده و هر سال سرود بهاران خجسته باد را پخش کنند و کسی نداند این سرود از کجا می آید. می خواهند خاطره بچههاي مدرسهي روستاي «سليران» را که کرامت معلمش بود، پاک کنند. می خواهند در تاریخ قلابی بنویسند که تاریخ ایران زمین از ۱۵ خرداد ۴۲ شروع شده. می خواهند ندانیم چرا سحرگاه آن روز در میدان تیر اوین، سعید محسن و بدیع زادگان به خاک افتادند. می توانم با اندیشه های جان باختگان آن سالها مخالف باشم، اما نمی توانم در برابر محو بخشی از تاریخ سرزمینم- تخریب قطعه ای از خاک بهشت زهرا که میزبان استخوان هایتان است- سکوت کنم. داد خواهید این بیداد را!
می گویند "حاتم طایی" برادری داشته که نسبت به موقعیت و شهرت برادرش حسادت می کرده. مثلا ناراحت بود از اینکه برادرش به دستگیری از مستمندان "شهرت" دارد یا اینکه در سفرهای خارجی از برادرش استقبال گرم می کنند و ایده گفتگوی تمدن هایش را جدی می گیرند(!!!)،ولی او را تحویل نمی گیرند. پس تصمیم گرفت به طریقی نام خود را در تاریخ ثبت کند. به این منظور به سر چاه زمزم رفت، شلوار خود را پایین کشید و در درون چاه زمزم، ادرار کرد!!! به این ترتیب نامش در تاریخ بیش از برادرش جاوید شد!!!
می گویند شب و بیست و یکم، شب گریه های حسین است و شب ناله های زینب... اما این شب، آغاز گره خوردن نام " او" با عدالت است. دیشب از تلویزیون حکومتی که قرار بود برایمان عدالت علی بیاورد گزارشی پخش شد بسیار تاثر برانگیز. از دختری ثروتمند ساکن شمال تهران می پرسیدند ماهیانه چند پول توجیبی می گیرید و پاسخ می آمد که حدود ۵۰۰ هزار تومان. در صحنه بعدی دوربین به آلونک های جنوب شهر می رفت و از خانمی مسن که پرستار شوهرش بود می پرسید گوشت هم می خرید؟ و زن انگار که سالهاست اسم گوشت را نشنیده باشد با تعجب می گفت:"گوشت؟!"
و من یادم می آید که چند سال پیش در دانشکده سابقم مستخدمی بود که "مش علی" صدایش می کردیم.از راهی دور به دانشکده می آمد و در روزگاری که می بایست دوران بازنشستگی را بگذراند، توالت ها را می شست و نظافت می کرد و... سرانجام در سحرگاه سرد زمستانی حین عبور از جاده تصادف کرد و مرد. و من تازه آن روز فهمیدم که "مش علی " از چه راه دوری هر روز خود را سرکار می رسانده و همان روز هم شنیدم که معاون دانشکده که ماشین "دوو" هم داشت ولی با ماشین دانشکده به سر کار می آمد، اعتراض کرده بود که چرا با "پیکان" دنبالش می آیند. آخر پیکان سوارشدن، کسر شأنش بوده.
امشب شب "علی" است. "مش علی" های دور و برمان را دریابیم که مدعیان علی، "عدالت" را لقلقه زبانشان کرده اند...

