تبليغاتX
سرزمین من

سرزمین من

"هرچند در جشن تولدت در اثر ظلم حکومتگران بابا کنارت نيست ولی دل و روح و جانم پيش شماست و مطمئن باش بخاطر تولدت اينجا (زندان) امشب جشن گرفته و شيرينی خواهم داد و قول می دهم اينها هيچوقت نخواهند توانست من و تو و مادرت زهره و امير حسين را از هم جدا کنند و در هر حال روح و دلم پيش شما خواهد بود."

متن کامل نامه مهندس موسوی خوئینی در روز تولد دخترش که امضای سحرگاه يكشنبه 25/4 /85
اوين- بازداشتگاه 209 اطلاعات را دارد، از اینجا بخوانید...

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 20:34  توسط علی   | 

چقدر این روزها جای خالی "آقا موسی صدر" در لبنان حس می شود. ای کاش از سوی اسراییل هم صدای سیاستمداران چپگرای صلح طلب بیشتر شنیده می شد... فعلآ دیوانگانی که خون جلوی چشمانشان را گرفته می تازند... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 23:44  توسط علی   | 

من هم متاسفم برای تمام دوستان عزیزی که به این راحتی وارد بازی کثیف "برادر حسین" شدند...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 19:19  توسط علی   | 

چند روز پیش از آنکه بوی باروت و خون، فضای لبنان و اسراییل و فلسطین را آلوده کند، کتاب "فلسطینی آواره، خاطرات ابوایاد مسوول بخش اطلاعات و امنیت ساف" را-که  "آق بهمن" معرفی کرده بود- خریدم و حالا ترجیح می دهم به جای تکرار جملات نخ نما شده برای "خلق مظلوم" یا "امت ستمدیده فلسطین"، درمیانه ضیافت آتش و خونی که برپا شده به نقل از ابوایاد بنویسم: "این کتاب برای آنهایی نوشته شده که از خود می پرسند چرا فلسطینی ها تنها می جنگند... ما تصمیم گرفته ایم به عنوان یک ملت به حیات خود ادامه دهیم و به آن یقین داریم و عاقبت یک روز وطنی خواهیم داشت..."

 مرد آواره ای پشت سیم های خاردار، در آرزوی سهم خود از گسترده ترین سرزمین بی خاک دنیا است...

 هر بار نام فلسطین را می آورم برخی از دوستان جور دیگری نگاهم می کنند. انگار با نگاهشان می گویند تو هم...؟ حالم از شنیدن اخبار تلویزیون ایران و البته شبکه الجزیره به هم می خورد. در مظلومیت فلسطینی ها همین بس که احمدی نژاد و صدام خود را به عنوان مدافعان آن جا زدند...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 20:55  توسط علی   | 

بعد از شاخ زدن زین الدین زیدان به سینه ماتراتزی، افراد فرصت طلبی در حکومت، با تکیه بر مسلمان بودن زیدان، ماجرا را به گونه ای تصویر می کنند که گویی بازی فینال جام جهانی، صحنه جنگ صلیبی زیدان مسلمان و ماتراتزی مسیحی بوده است. یکی، این کار را دفاع از هویت اسلامی دانسته و دیگری از زیدان تقدیر کرده است. چند سال قبل، خانمی به نام مروه کاواکچی به نمایندگی پارلمان ترکیه انتخاب شده بود و قصد داشت با روسری در جلسه پارلمان شرکت کند که این موضوع، جنجالی در ترکیه به پا کرده بود. مسوولین نظام جمهوری اسلامی هم بی توجه به ریشه های چنین قضیه ای، خود را به میانه میدان انداخته بودند و از این خانم حمایت می کردند. حمایت حکومت مذهبی ایران از آن نماینده، چنان فشارها را بر او زیاد کرد که مجبور شد صراحتآ بگوید این قضیه هیچ ربطی به حکومت استبدادی مذهبی حاکم بر ایران ندارد! گمان می کنم زیدان هم مجبور شود از حمایت حکومت ایران از خودش، ابراز برائت کند!

می گویند مایکل جکسون به همراه دوست دختر خود در خیابانهای آبادان قدم می زده که گشت منکرات سر می رسد و به آنها گیر می دهد. جاسم آبادانی خودش را به مامور منکرات می رساند و می گوید:" ولک با ما ۳ نفر چه کار داری؟!!!" حالا حکایت ماست...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 20:20  توسط علی   | 

هر چه فکر می کنم یادم نمی آید اولین بار خبر را از کجا شنیدم. باورمان نمی شد. حمله کردند و زدند و کشتند و سوزاندند و رفتند... به همین سادگی؟ داغش تازه است. تازه. زخم هر چه کهنه تر باشد سوزش شلاق را بیشتر حس می کند. سوزشش از پوست و رگ می گذرد و در استخوان می پیچد. آنچه از آن روز سیاه باقی مانده، گوری آباد است در گوشه ای از خاک زخمی وطن با داغی بر دل مادر و پدر غمزده ای...

پدر و مادر بر گور فرزند(عزت ابراهیم نژاد). قبرستان ها چه آبادند...

پیکرهای مجروحی که گواهی می دهند آن روز فقط یک ریش تراش به سرقت رفت!

سردار سرتیپ "نظری" تبرئه شد. اروجعلی ببرزاده سرباز وظیفه به جرم سرقت آن ریش تراش محکوم شد و این، بار روی دوش ما را سنگین می کند تا فردا به فرزندانمان بگوییم حدیث آن روز را...حدیث زخمی که بر دلهای یاران دبستانی نشست...

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 19:38  توسط علی   | 

 سایت نوسازی: "رامین جهانبگلو که اکنون به اتهام جاسوسی در بازداشت است، دزد لپ تاب عبدالله رمضان زاده سخنگوی دولت خاتمی بوده است. به گزارش نوسازی، جهانبگلو در دولت قبلی از مشاورین شورای اطلاع رسانی دولت و از دوستان نزدیک رمضان زاده سخنگوی وقت دولت بوده است. وی لپ تاب رمضان زاده را که حاوی اطلاعات مهم و سری کشور بوده از خودروی وی دزدیده و اطلاعات آن را در اختیار بیگانگان قرار می دهد."

 دارم مجسم می کنم که دکتر رامین جهانبگلو خودش را چسبانده به ماشین عبدالله رمضان زاده(سخنگوی دولت خاتمی) و دارد شیشه را پایین می دهد تا لپ تاپ سخنگوی دولت را به سرقت ببرد! لابد رییس دانشگاه تورنتو هم سر کوچه استاده تا اگر پلیس آمد، سوت بزند تا رامین جهانبگلو فرار کند. به خدا پر رویی و بی شرمی هم حدی دارد.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 21:6  توسط علی   | 

 چقدر خوش خیال بودیم که اتهام رامین جهانبگلو، "جاسوسی" است! با این توضیحاتی که وزیر اطلاعات داده، رامین جهانبگلو، "رهبر انقلاب" بوده و ما خبر نداشتیم!  
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 21:16  توسط علی   | 

هنوز هم با شنیدن عبارت "مداد سیاه نرم پر رنگ"، اضطراب می گیرم...

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 18:23  توسط علی   | 

آگهی کوچک پایین صفحه اول روزنامه شرق خبر می دهد که "ملک منصور خان قشقایی" فرزند صولت الدوله قشقایی و از رهبران مبارزه ضد استعماری جنوب درگذشته است. اگرچه بسیاری از همنسلانم نه از دلاوری های تفنگچی های قشقایی در مبارزه با استعمارگران انگلیسی شنیده اند و نه از سرنوشت خسرو خان و ناصر خان قشقایی چیزی می دانند، اما درگذشت یکی از آخرین سران بازمانده ایل قشقایی، ذهن را به سالها پیش می برد... از روزهای خون و آتش جنگ با سربازان انگلیسی در کوههای فارس... از دوران تبعید سران ایل به خارج از کشور و از روزهای پرامید سال ۵۷... روزهایی که سران تبعیدی ایل پس از سالها دوری پا به ایران گذاشتند... از آن استقبال بی سابقه در شیراز و آن نطق تاریخی ناصر قشقایی در صحن شاهچراغ شیراز که گفت:" نه آمده ام ملک بگیرم نه آمده ام مال بگیرم و نه آمده ام خان بشوم. من یک ایرانی هستم و هر چه از دستم بیاید برای خدمت به ایرانی ها و فارسی ها می کنم"  ... یا شاید هم از از آن روزهای پرالتهاب پس از انقلاب، همان روزهایی که جای جای فارس صحنه درگیری بود... از گریختن ناصر خان از مرز کردستان...از دستگیری خسرو خان قشقایی و تیربارانش در بزرگترین محل تجمع قشقایی ها و از هم پاشیدن ایل و از مرگ غریبانه همسر صولت الدوله در روزگار نامردمی ها...

(مشروح مصاحبه دکتر حبیب لاجوردی از مرکز مطالعات خاورمیانه ای دانشگاه هاروارد با ناصر قشقایی را می توانید از اینجا بخوانید. مصاحبه در سال ۱۹۸۳ و در شهر لاس وگاس انجام شده است.)

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 21:27  توسط علی   | 

تادیروز اصل دعوا این بود که سرود (یا آهنگ یا ترانه یا نوحه) تیم ملی را چه کسی می خواند؟ آرش یا آهنگران. بعد هم اصلآ معلوم نشد این سرود را کجا و کی خواندند. کلی هم سر شعار تیم ملی دعوا کردند که ستارگان پارسی است یا صلح و معنویت و زهر مار. حالا هم فقط ظاهر دعوا عوض شده: مقصر برانکو است یا دادکان یا دایی. آنهم با بحث های کارشناسی(!). آقایان و خانم های محترم! شما را به خدا بس کنید!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 20:0  توسط علی   | 

از میهمانی ناهار دوشنبه گذشته و صحبت های امروز نماز جمعه، بوی "مصالحه بزرگ" می آید! نه؟
+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت 20:55  توسط علی   |