چه تفاوتی میان شعبان جعفری و طیب حاج رضایی وجود دارد؟ آیا رفتار شعبان بد است چون بالذات نکوهیده است یا چون در حمایت از حکومت سلطنتی بوده، مذموم است؟ رفتاری که امروز از سربازان "لشکر مخلص خدا" سر می زند چه فرقی با رفتار شعبان بی مخ دارد؟ چرا او "به لقب "بی مخ بودن" مفتخر می شود و نسخه های امروزینش به مقام سربازی خدا و امام زمان می رسند؟ اگر رفتار شعبان بالذات مذموم است هیچ فرقی میان شعبان و طیب و حاجی بخشی و زهرا خانم نیست!
۱۶ سال پیش در چنین روزهایی، کار شبانه روزی بابام شده بود اینکه بنشیند پای رادیو و اسامی اسرایی را که وارد خاک ایران شده اند بشنود و بعد از شنیدن هر نام آشنایی با خوشحالی بگوید پسر فلانی هم آزاد شد! الهی شکر!
مرداد ۶۹ با هواپیما از تهران به شیراز می رفتیم که اعلام شد تعدادی از اسرای آزاد شده هم با ما همسفرند. چون هواپیما به تعداد کافی جا نداشت بچه ها را در کنار پدر و مادر ها نشاندند تا جای کافی فراهم شد. کنار ما هم " آزاده ای" نشست که اسمش را یادم نمی آید ولی چهره اش را دقیقآ به یاد دارم. عجب لحظاتی بود وقتی هواپیما در فرودگاه شیراز به زمین نشست و ....
چه روزهای شیرینی بود و چه شیرین بود چشیدن طعم آزادی. یادش به خیر...
فردا صبح، دختر شرقی غمگین، بیروت زخمی با صدای بمب و موشک از خواب بیدار نمی شود. فردا صبح، کسی آرامش حیفای زیبا را بر هم نخواهد زد. کاش فردا صبح تا آخر تاریخ ادامه پیدا می کرد...
ترانه یا بیروت با شعری از نزار قبانی و صدای جاودانه ماجده رومی را بشنوید...
روزگاری در دوران دانشجویی، روی یکی از آجرهای دانشکده نوشته بودم:" هراس من از مرگ، مردن در سرزمینی است که.....". دوست عزیزی در زیر آن چند سطر اضافه کرده بود:" آقای...، شما کلآ هراس دارید و این ربطی به مزد کسی ندارد!" این روزها دارم فکر می کنم که ریشه های این ترسی که در تار و پود زندگیم ریشه زده از کجا می آید. دوران کودکی ما در سیاه ترین روزهای تاریخ معاصر ایران گذشته. ما با هراس آژیر قرمز و در خواست به پناهگاه رفتن بزرگ شدیم. روزهای شادی ما، روز تعطیل شدن مدرسه برای شرکت در مراسمی بود که از ابتدا تا انتها شعار "مرگ" سر می دادیم. روزهایی را به یاد می آورم که برای گریز از برنامه های شادی ستیز تلویزیون، ساعتی چند به مخدر ویدیو پناه می بردیم. هیچوقت وحشت و هراسی که در دلم بود که نکند الان کمیته چی ها بریزند توی خانه در دلم باقی است. من اولین تصویر از یک خانم بدون روسری و چادر را آن روزها دیدم. لحظه ای که "حمیرا" بر پرده تلویزیون ظاهر شد باورم نمی شد که زن چهره دیگری هم دارد. ولی مگر یادم می رود که مادرم با چه وحشتی تمام پرده ها را می انداخت و آیفن را خاموش می کرد و صدای تلویزیون را به حداقل می رساند تا ما به ضد امنیتی ترین کار ممکن یعنی دیدن مهستی و حمیرا و ستار بپردازیم. هراس روزهای مدرسه رفتن را به یاد دارم که معلم های پرورشی سر کلاس می پرسیدند:" پدر کدام یکی از شما، صبح برای نماز بیدار می شود و شما را هم بیدار می کند؟ دختر خاله و دختر عموتون جلوی شما حجاب به سر می کنند؟" و من می ماندم که اینها به درون خانه ما چه کار دارند. ما باید راست بگوییم یا دروغ؟ اگر راست بگوییم که سر و کار بابا و مامان مهربونم با "آنها" است و اگر دروغ بگویم چی؟ دروغ گفتیم چون ترسیدیم. روزهایی که سر صف دعا می کردیم و از خدای "مهربان" می خواستیم از عمر ما نوگلان ایران بکاهد و به عمر دیگران بیفزاید و چه ترسی داشتم از اینکه نکند این دعا مستجاب شود. یادم می آید هراس را در چشمان خسته مادرم و مادربزرگم، روزی که دایی و خاله ام بعد از سالها دوری از وطن، تصمیم گرفته بودند به خانه پدری برگردند و می ترسیدند که شاید از "مهرآباد" مستقیمآ به "اوین" فرستاده شوند و من با خودم می گفتم مگر برای بازگشت به خانه پدریت هم باید اجازه بگیری؟ وحشت را آن روز دیگر در چهره پسر مجاهدی دیدم که آورده بودند در تلویزیون تا اعتراف کند و از امام و امت طلب رافت اسلامی داشت و مجری این تعزیه هم خبر می داد که حکم این محارب فردا در خیابان فلان اجرا می شود و من در دنیای کودکیم می گفتم یعنی این آقاهه را فردا می کشند؟ باورم نمی شد می شود آدمها را لخت کرد و به درخت بست و شلاق زد. همان روزی که آقای دادستان می گفت:" حد خدا را جاری می کنیم و اگر شلاق از پوست و گوشت رد شد و به استخوان رسید و محکوم زیر حد جان داد، دیه هم ندارد". آن روز ترسیدم که دیدم می شود چشمهای انسانی را بست، پاهایش را طناب پیچ کرد و با جرثقیل در میان شور و احساسات انقلابی به دار کشید. نه! من اشتباه نمی کردم، هم آنها را می کشتند و هم ما را. آن روزها، ترس را در تک تک سلولهایمان کاشتند و ما را هم کشتند. بی جان شدیم بی خاصییت.اینک مرده ای هستم که " فقط از مردنم آیین وفاتم باقی ست..."
.
گورهای بی نام و نشان... گورهای دسته جمعی... پدران داغدار... مادرانی که باید پیراهن خونین فرزند را تا ابد به دیوار اتاق بیاویزند... خواهرانی که حسرت بوسه آخرین بر پیکر برادر از آنها دریغ می شود...وای از این بیداد...وای از این بیداد...
با کنده و ساطوری خون آلود
روزگار غریبی ست نازنین
و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند و ترانه را بر دهان
کباب قناری بر آتش سوسن و یاس
روزگار غریبی ست نازنین
ابلیس پیروز مست، سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد...
می گویند که در سال ۵۷، از پیرزنی می پرسند برای چی در تظاهرات علیه شاه شعار می دهی؟ جواب می دهد: "والله شنیده ام که شاه هم ساواکی شده. برای همین علیه شاه شعار می دهم"!
پنجم مرداد برای خیلی ها یادآور حوادث تاریخی متعددی است از سالگرد درگذشت محمد رضا پهلوی گرفته تا سالگرد عملیاتی که گروهی آنرا "مرصاد" و برخی " فروغ جاویدان" خوانده اند. اما برای من و به دور از این گرد و غبارها، یادآور روز درگذشت مادربزرگم است. زنی که به تعبیری شاید فمنیست بود و البته هیچ نسبتی با این خواهران مدعی فمنیسم نداشت. برای آنکه دو دخترش درس بخوانند و تحصیل کنند، رنج های بیساری تحمل کرد. در فضای به شدت سنتی شهری کوچک در جنوب ایران که متاثر از پدرسالاری بود، دختر ۱۹-۱۸ ساله اش را تنهای تنها عازم خارج از کشور کرد تا ادامه تحصیل دهد. کاری که در نظر بسیاری یک تابوشکنی تلقی می شد. یک تنه بار زندگی را به دوش کشید و سرانجام در گوری آرمید که بر رویش نوشته:" آخرین منزل هستی این است..."
فکر کنم حدود سال ۷۷ بود که برای اولین بار برای خودم ایمیل درست کردم. روزهای اولی که ایمیل دار شده بودم خیلی دلم می خواست کسی برام ایمیل بزنه ولی کسی ایمیلم را نداشت که بخواد ایمیل بزنه! تا اینکه یک روز یکی از دوستهام که تازه رفته بود آمریکا و مشغول تحصیل در دانشگاه ایندیانا بود ایمیلی برام زد و نوشت که سناتور این ایالت داره یک قانون ضد ایرانی را به مجلس سنای آمریکا می بره که ایرانی ها برای اعتراض به آن طوماری اینترنتی پر می کنند و به آدرس ایمیل سناتور ایندیانایی می فرستند. خلاصه من هم که بعد از ایمیل دار شدن احساس می کردم جزء آدم های مهم دنیا هستم با خوشحالی امضا کردم. فردا که میل باکسم را باز کردم دیدم آقای سناتور برایم جواب فرستاده! کلی دچار توهم "مهم بودن" شدم که بله بیایید ببینید که سناتور مجلس سنای آمریکا برام ایمیل زده. البته بعدآ فهمیدم که آقای سناتور بیکار نیست که به خزعبلات من جواب بده و به این جور جواب ها “Auto Reply” می گویند!!!
حالا که قضیه نامه های آقای رییس جمهور به جرج بوش و آنگلا مرکل و ژاک شیراک پیش آمده یاد احساس خوشحالی خودم بعد از دریافت اون ایمیل کذایی می افتم و به خودم میگم شاید آقای رییس جمهور هم از اینکه پشت پاکت نامه می نویسه: "فرستنده: تهران خیابان پاستور- محمود احمدی نژاد / گیرنده: واشینتگتن- کاخ سفید- آقای جرج بوش یا پاریس- کاخ الیزه- آقای شیراک" همان احساس شیرین را داره و دچار همان توهمی می شود که من شدم. ولی ای کاش ایشان حداقل به اندازه من شانس داشت که یکی از آن جواب های Auto Reply برایش می آمد !!!

