کابوسی که یکساله شد
شب دوم خرداد ۷۶ است. رادیو روشن است و مجری بخش فارسی رادیو بین المللی فرانسه از فضای آخرین شب تبلیغات می گوید. برای اولین بار است که می شنوم شانس اول انتخابات، خاتمی است و "رقیب او" محافظه کاری است به نام ناطق نوری... صبح فردا ساعت ۸ صبح کلاس بیوشیمی داریم در تالار مطهری دانشکده پزشکی. بچه های انجمن اسلامی آرام می آیند و می گویند خاتمی ۷ میلیون، ناطق ۲ میلیون...یعنی کار تمام است. عصر در راهروهای دانشکده، یکی از خانم های همکلاسی را می بینم که از فعالان ستاد ناطق است. با شیطنت می گویم:" سلام خانم... تبریک میگم!" و او هم بزرگوارانه جواب تبریکم را می دهد...دایی بزرگم که در ستاد ناطق نوری همه کاره شده، شب برایمان تعریف می کند سرگرد... از فعالان ستاد ناطق وقتی این اخبار را شنیده، کف ستاد غش کرده و ما می خندیم و نمی بینیم ۸ سال بعد را...
حالا ساعت شش و نیم صبح شنبه ۲۸ خرداد ۸۴ است. دیشب را پر از اضطراب گذرانده ام. موقع رای دادن خواهرم به طعنه و شوخی می گفت: "نکنه میخوای به احمدی نژاد رای بدی؟!"حرف های مسعود بهنود در مصاحبه دیشبش با تلویزیون صدای آمریکا در نظرم زنده شده که می گفت: آرای گروههای حزب الله آنقدر کم شده که به اندازه قامت آقای احمدی نژاد رسیده". حالا تلو تلو خوران می روم و تلویزیون را روشن می کنم. دیشب ماهواره را روی کانال الجزیره خاموش کرده بودم. تا روشنش می کنم تصویر کروبی می آید روی صفحه. گوینده زیباروی الجزیره از پیش بودن کروبی می گوید. معین چندم است؟ چه فرقی می کند. می روم دانشگاه. خیلی ها مبهوتند و برخی شاد. برادر مدیر حراست دانشگاه با لحنی پر از اطمینان می گوید پیروزی احمدی نژاد که کاملآ قابل پیش بینی بود. راست می گفت. ما نمی دیدیم. همان شب که خانم همکارم که تا ۱ هفته قبل از انتخابات از جماعت تحریمی ها بود، داشت با شور و حرارت از احمدی نژاد حمایت می کرد، با این خیال باطل که دارد با رای ندادن به رفسنجانی، با کلیت جمهوری اسلامی مبارزه می کند! همان شب نتیجه انتخابات معلوم شده بود.
مادرم که هم ۱۵ خرداد را دیده و هم ۲۲ بهمن، هم تجربه خرداد ۶۰ را داشت و هم ۲ خرداد ۷۶، به پسر مبهوت و غمگینش گفت:" مولا علی می گوید الدهر یومان یوم لک و یوم علیک..."

