تبليغاتX
سرزمین من - ترس

سرزمین من

روزگاری در دوران دانشجویی، روی یکی از آجرهای دانشکده نوشته بودم:" هراس من از مرگ، مردن در سرزمینی است که.....". دوست عزیزی در زیر آن چند سطر اضافه کرده بود:" آقای...، شما کلآ هراس دارید و این ربطی به مزد کسی ندارد!" این روزها دارم فکر می کنم که ریشه های این ترسی که در تار و پود زندگیم ریشه زده از کجا می آید. دوران کودکی ما در سیاه ترین روزهای تاریخ معاصر ایران گذشته. ما با هراس آژیر قرمز و در خواست به پناهگاه رفتن بزرگ شدیم. روزهای شادی ما، روز تعطیل شدن مدرسه برای شرکت در مراسمی بود که از ابتدا تا انتها شعار "مرگ" سر می دادیم. روزهایی را به یاد می آورم که برای گریز از برنامه های شادی ستیز تلویزیون، ساعتی چند به مخدر ویدیو پناه می بردیم. هیچوقت وحشت و هراسی که در دلم بود که نکند الان کمیته چی ها بریزند توی خانه در دلم باقی است. من اولین تصویر از یک خانم بدون روسری و چادر را آن روزها دیدم. لحظه ای که "حمیرا" بر پرده تلویزیون ظاهر شد باورم نمی شد که زن چهره دیگری هم دارد. ولی مگر یادم می رود که مادرم با چه وحشتی تمام پرده ها را می انداخت و آیفن را خاموش می کرد و صدای تلویزیون را به حداقل می رساند تا ما به ضد امنیتی ترین کار ممکن یعنی دیدن مهستی و حمیرا و ستار بپردازیم. هراس روزهای مدرسه رفتن را به یاد دارم که معلم های پرورشی سر کلاس می پرسیدند:" پدر کدام یکی از شما، صبح برای نماز بیدار می شود و شما را هم بیدار می کند؟ دختر خاله و دختر عموتون جلوی شما حجاب به سر می کنند؟" و من می ماندم که اینها به درون خانه ما چه کار دارند. ما باید راست بگوییم یا دروغ؟ اگر راست بگوییم که سر و کار بابا و مامان مهربونم با "آنها" است و اگر دروغ بگویم چی؟ دروغ گفتیم چون ترسیدیم. روزهایی که سر صف دعا می کردیم و از خدای "مهربان" می خواستیم از عمر ما نوگلان ایران بکاهد و به عمر دیگران بیفزاید و چه ترسی داشتم از اینکه نکند این دعا مستجاب شود. یادم می آید هراس را در چشمان خسته مادرم و مادربزرگم، روزی که دایی و خاله ام بعد از سالها دوری از وطن، تصمیم گرفته بودند به خانه پدری برگردند و می ترسیدند که شاید از "مهرآباد" مستقیمآ به "اوین" فرستاده شوند و من با خودم می گفتم مگر برای بازگشت به خانه پدریت هم باید اجازه بگیری؟ وحشت را آن روز دیگر در چهره پسر مجاهدی دیدم که آورده بودند در تلویزیون تا اعتراف کند و از امام و امت طلب رافت اسلامی داشت و مجری این تعزیه هم خبر می داد که حکم این محارب فردا در خیابان فلان اجرا می شود و من در دنیای کودکیم می گفتم یعنی این آقاهه را فردا می کشند؟ باورم نمی شد می شود آدمها را لخت کرد و به درخت بست و شلاق زد. همان روزی که آقای دادستان می گفت:" حد خدا را جاری می کنیم و اگر شلاق از پوست و گوشت رد شد و به استخوان رسید و محکوم زیر حد جان داد، دیه هم ندارد". آن روز ترسیدم که دیدم می شود چشمهای انسانی را بست، پاهایش را طناب پیچ کرد و با جرثقیل در میان شور و احساسات انقلابی به دار کشید. نه! من اشتباه نمی کردم، هم آنها را می کشتند و هم ما را. آن روزها، ترس را در تک تک سلولهایمان کاشتند و ما را هم کشتند. بی جان شدیم بی خاصییت.اینک مرده ای هستم که " فقط از مردنم آیین وفاتم باقی ست..."

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 23:32  توسط علی   |