این هم شعری به قلم زیبای عمران صلاحی درباره منوچهر آتشی که به گفته خودش:" زمانی که منوچهر آتشی به خاطر شکستگی پا در بیمارستان ایران مهر بستری بود به ملاقاتش رفتم و به جای گل و شیرینی، چند خطی را که سروده بودم برایش بردم. کلی خندید و آن را از من گرفت..."
من نمی دانم که می سوزد کجای آتشی/ ابتدای آتشی یا انتهای آتشی
طبق یک برنامه، آنهم کاملآ بهداشتی/ توی چشمش رفته قدری شست پای آتشی
باز هم تب کرده شاید دلبر مه پیکری/ رفته باشد روی خط استوای آتشی
گر دهی او را تکان مثل درختی پرثمر/ شعر می افتد زمین از هر کجای آتشی
شعر نو مانند او هرگز ندارد شاعری/ کاشکی افتاده بودم من به جای آتشی
میزبانا! چای را دم کن ولیکن بهتر است/ آوری نوشابه ای دیگر برای آتشی
هر چه گفتم بود شوخی با منوچهر عزیز/ حال می گویم که قربان صفای آتشی...
باورتان می شود که هنوز به سالگرد منوچهر آتشی نرسیده، عمران صلاحی هم رفته باشد؟...
(شعر را به نقل از ویژه نامه نوروزی اعتماد ملی صفحه ۸۲ آوورده ام)

