حالا که خانم مهرانگیز کار و بهمن دارالشفایی از رضا دوست محمدی رییس فقید زندان اوین نوشته اند و خواسته اند تا یادی شود از نیکمردانی که حتی در جایگاهی چون ریاست زندان اوین توانستند "انسان" بمانند و اخلاق انسانی را به زندانیان بی پناه بنمایانند و برای آنکه به تعبیر بهمن عزیز " لکه های نور درون نظام" را هم ببینیم و فقط از لاجوردی و مرتضوی و خلخالی نگوییم و ننویسیم، خاطره ای را از یک پاسدار (کمیته چی) می نویسم تا ادای دین باشد به او و همه آنهایی که انسانیت را در قدرت فراموش نکردند:
سال 65-64 بود و اوج بگیر و ببندها. شبی با ماشین خودمان داشتیم به خانه بر می گشتیم که در حین دور زدن در وسط بلوار نزدیک خانه یک موتوری با سرعت سرسام آور در خلاف جهت بلوار به سمت ماشین آمد، با سپر جلو برخورد کرد و در اثر شدت تصادف چند متری به هوا پرتاب شد. موتور سوار بعد از دست و پا زدن در میان آسمان و زمین به شدت به زمین برخورد کرد. ما که همگی شوک شده بودیم و تقریبآ مطمئن بودیم موتور سوار زنده نمانده درون ماشین مبهوت بودیم و به هم نگاه می کردیم. ناگهان مرد موتور سوار از جا بلند شد و با سر و روی خونین به سمت ماشین آمد. باورمان نمی شد که زنده مانده باشد. خودش در عقب را باز کرد . گفت برسونیدم به بیمارستان... به سرعت به سمت بیمارستان رفتیم ولی به محض ورود به بیمارستان 2 تا ماشین پاترول "کمیته انقلاب اسلامی"- که آن روزها دیدنش رعشه به اندام ها می انداخت- پشت سرمان وارد شد. آنجا بود که فهمیدیم این برادر غرقه در خون، از پاسداران مسوول مبارزه با مواد مخدر است. از یک طرف خوشحال بودیم که زنده مانده و از یک طرف وحشت کمیته و پاسدار نمی گذاشت خیلی خوشحال باشیم. اما لحظه با شکوه این ماجرا آنجایی بود که افسری از شهربانی آن زمان آمد پیش این برادر پاسدار و در حالی که داشتند سر و صورتش را بخیه می زدند و غرق در خون بود ازش پرسیدند از آقای راننده- بابای من- شکایت داری؟ این جوانمرد نازنین در آن حالت گفت:" مرگ و زندگی دست خداست... من از این آقا هیچ شکایتی ندارم. می تونه بره. من داشتم خلاف جهت بلوار می آمدم...".
سال بعد یک روز که داشتند اسم شهدا را برای تشییع در محله اعلام می کردند ناگهان نامش را شنیدیم. پاسدار شهید جعفرزاده در درگیری مسلحانه در سیستان و بلوچستان به ابدیت پیوسته بود در حالیکه نام نیکش همیشه بر جای خواهد ماند...
پی نوشت: این ماجرا را هم یکی از دوستان در کامنت ها نوشته: "من هم به نیکی یاد می کنم از رئیس عقیدتی- سیاسی نیروی انتظامی که اگر نبود مرا بی دلیل بازداشت کرده بودند. یک شب ماموران در خیابان پیرمرد خیاطی را به جرم همراه داشتن یه بوردای مدل لباس داشتن می بردن. من مودبانه به اون مامور گفتم که کارش خلاف قانون است. همراه داشتن ژورنال لباس فی نفسه جرم نیست!! اما اون مامور پلاک ماشین ما رو با وحشی گری جدا کرد و فردا که برای گرفتن پلاک رفتم نیروی انتظامی فهمیدم اون مامور یه پرونده قطور واسه من نوشته که من توی خیابون و در ملا عام به امام توهین کردم!!! برای توضیحات رفتم دفتر رئیس عقیدتی -سیاسی. وقتی حرفهام رو شنید اون مامور رو پیدا کرد و ازش خواست که از من عذرخواهی کنه. با عصبانیت به اون مامور گفت: وقتی با جوون های اینجوری این طور برخورد می کنید پس وای به حال اون خلاف کارها!!!
به نیکی یاد می کنم از حجت الاسلام ذاکری. "

