تبليغاتX
سرزمین من - فراموش نکنیم

سرزمین من

این روزها و در بحبوحه بحران اتمی، آنچه فراموش شده است سرنوشت انسانهایی چون "اکبر گنجی" است. خاطره ای به یادم آمده از نخستین سالهای دوران دانشجویی که مصادف بود با دوم خرداد. بعدازظهر یک روز پاییزی، قرار بود سخنرانی اکبر گنجی و عمادالدین باقی در پردیس دانشگاه برگزار شود. به سنت آن سالها، همراه ۲-۳ نفر از دوستانم و البته خواهرم که پای ثابت این جلسات بود، عازم سالن سخنرانی شدیم. از همان ابتدا، با وجود حضور گسترده "برادران و خواهران متعهد"، جو جلسه آرام پیش می رفت تا اینکه نوبت به پرسش های حضوری رسید. مجری، نام "سید مهدی..." را خواند تا سوالش را مطرح کند. این سید اولاد پیغمبر در سالهای جنگ، عضو سپاه پاسداران آبادان بوده و در جریان دفاع از آبادان مجروح شده بود. البته خیال نکنید این برادر عزیز از جماعت انصار حزب الله بود که بر عکس از منتقدین جدی جمهوری اسلامی به شمار می رفت، اما به دلیل سابقه طولانی حضور در جبهه کسی جرات نداشت مزاحمش شود. خلاصه رفت پشت تریبون قرار گرفت، سینه اش را صاف کرد و گفت:" من سوال ندارم. فقط می خواستم چند بیت شعر بخوانم که فرض کنید شاعر در وصف بنگلادش یا بورکینافاسو یا کاستاریکا سروده است!" همه حاضرین در سکوت محض منتظر شعر این برادر جانباز شدند! نفسش را فرو کشید و با صدای محکمی گفت:" واندر آنجا که حق سر به زیر است/ واندر آنجا که ظالم، امیر است..." بیت دوم را هنوز شروع نکرده بود که سیل برادران انصار همراه با شعارهای خواهران محجبه سرازیر شد. اکبر گنجی که در میانه سن به دام افتاده بود از میان حلقه دانشجویان با هر زحمتی خارج شد و باران مشت و لگد و فحش بود که فضا را عطرآگین می کرد...

چند سال بعد که معصومه شفیعی(همسر مبارز گنجی) به شهرمان آمده بود، خواهرم از او درباره آن شب پرسید. خانم شفیعی می گفت قبل از سفر، اکبر را نصیحت کردم که نگذارد جلسه به تشنج کشیده شود. اما آخر شب که اکبر به خانه برگشت، بدون مقدمه گفت: به خدا این دفعه تقصیر من نبود. بچه ها خودشان جلسه را به هم زدند!!!

این را نوشتم تا "اکبر" را، معصومه شفیعی را، رضوانه را، کیمیا را، خرداد ۶۰ را و تابستان سیاه ۶۷ را از یاد نبریم. "فراموشی"، درد فراگیر ماست. این لینک را ببینید تا آن سالهای سیاه، هرگز از یادمان نرود...

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 20:37  توسط علی   |